تغییر و تحولات اجتماعی در ایران پس از
تغییر و تحولات اجتماعی در ایران پس از انقلاب، سبب شده است برخی قوانینی که در ابتدا از سوی جامعه پذیرفتنی می‌نمود و از این رو نسبت به آن تمکین می‌کرد، اکنون با شروط پنج‌گانه با تعارض و چالش مواجه گردد. و از آن‌جایی که نظام حقوقی مستقر، انعطاف لازم را در قبض و بسط قانون‌گزاری ندارد و به نگرش اجتماعی بی‌توجه است، هر چالشی اجتماعی و معرفتی را که در برابر قانون ایجاد می‌شود، به یک نزاع و ستیز سیاسی تبدیل می‌کند.
به سخن دیگر، حجاب که یک امر فرهنگی است، به رویدادی سیاسی تغییر وضعیت می‌دهد.. این تغییر وضعیت، تماما ناشی از فهم نادرست حاکمان از حکمرانی است. نظام حقوقی، نمی‌تواند یک طرفه و علی‌رغم مخالفت اجتماعی به تصویب قانون و یا به تداوم اجرای یک قانون ادامه دهد. موج بزرگ تغییر و تحولات اجتماعی، بسیار پرقدرت تر از آن است که بتوان به نحو موثر و طولانی مدت در برابر آن ایستاد.

اصلاح نظام حقوقی و سیاسی، تدبیری است برای آرامش اجتماعی و کاهش منازعات و تخاصماتی که می‌تواند ویرانگر و مخرب باشد.
رضایت و تمکین در برابر قانون، نیازمند پذیرش اجتماعی است. پذیرش اجتماعی، محصول و نتیجه‌ی نگرش اجتماعی نسبت به قانون است. اکنون نگرش اجتماعی (در میان اکثریت شهروندان)، نسبت به قانون حجاب، منفی شده‌است، قانون حجاب را نه یک قانون لازم‌الاتباع که آن را اجبار حکومتی می‌بیند. از این رو، از آن به عنوان "حجاب اجباری" یاد می‌کند. اما این که چرا نگرش اجتماعی دچار تغییر و تحول شده، پرونده‌ای مفصل است که محتاج واکاوی پژوهشی گسترده است.

نگرش اجتماعی، حجاب را مسئله‌ای شخصی و خصوصی می‌داند و از این رو معتقد است دولت حق ورود و قانون‌گذاری در حوزه‌ی شخصی افراد را ندارد. و اما در مقابل، موافقان حجاب اجباری، حجاب را نه امر شخصی که موضوعی اجتماعی تلقی می‌کنند.

✔️ در نوشته‌ی بعد، این پرسش مورد مداقه قرار می‌گیرد که:

آیا حجاب، امری شخصی و یا موضوعی اجتماعی است؟ و این پرسش که آیا صرف اجتماعی بودن یک موضوعی، به نحو بدیهی و طبیعی، دست دولت را در حکم راندن در آن موضوع و قانون‌گزاری باز می‌کند؟

✍️ علی زمانیان......۱۴۰۱/۰۵/۰۵

@kherade_montaghed
قانون حجاب در فراز و نشیب تحولات اجتماعی
🔵 "قانون حجاب" در فراز و نشیب تحولات اجتماعی

همان گونه که پیش از این آمد، قانون، بر سه اصل قوام می‌یابد. :

الف)مصوبه‌ی مرجع رسمی
ب) اجبار و اقتدار رسمی برای ضمانت اجرای مصوبه
ج) پذیرش اجتماعی

هر آن‌چه مراجع رسمی، مانند پارلمان، تصویب می‌کنند، همان "قانونِ مصوب" و یا قرارداد رسمی است. اما فرق است میان "قانون "مصوب" و "قانون محَقَق". به تعبیری دیگر، تفاوت است میان آن‌چه تصویب می‌شود، و آن‌چه در عمل اجتماعی، تحقق می‌یابد. شرط تحقق قوانین مصوب، پذیرش و رضایت اجتماعی از قانون است. قوانین مصوب، عملا تحقق می‌یابند و اجرا می‌شوند، اما گاهی قوانین مصوب، با چالش اجتماعی روبرو می‌شوند. چرا؟


🔻 بنابراین سه گونه قانون را می توان از یکدیگر تفکیک کرد:
❗️الف) قانون مصوبی که از ابتدا مشروعیت و پذیرش اجتماعی داشته و هنوز مشروعیت دارد.
❗️ب) قانونی که در گذشته , مشروعیت و پذیرش اجتماعی داشته است، اما تدریج پشتوانه ی رضایت و پذیرش اجتماعی را از دست داده است.
❗️ج) قانونی که حتی در هنگام تصویب و از همان ابتدا، مورد پذیرش و قبولِ نگرش و خرد اجتماعی قرار نگرفته است.

در این‌جا، این پرسش پیش می‌آید که علت و یا علل شکاف میان آن‌چه تصویب می‌شود و آن‌چه از سوی شهروندان به آن عمل می‌کنند، چیست؟ به عنوان مثال، در سال ۱۳۷۳ قانون ممنوعیت استفاده از ماهواره، تصویب شد. اما بسیاری از ساکنان کشور، عملا به این قانون چندان وفادار نبودند و نادیده‌اش گرفتند، از این رو قدرت اجرایی شدن پیدا نکرد و عملا مسکوت ماند. هم‌چنین، قانون حجاب به چالش اجتماعی کشیده شد و پذیرش اجتماعی نسبت به آن به میزان معناداری کاهش یافت.

قانون حجاب، گرچه در ابتدا و تا یک دهه، فی‌الجمله مورد پذیرش اکثریت جامعه بود و یا دست کم آشکارا با آن مخالفت نمی‌شد، اما بتدریج پذیرش و مشروعیت اجتماعیش فرسوده گشت و از میان رفت. حضور "گشت ارشاد" و پلیس در خیابان‌ها و برخورد قهرآمیز با "کم حجاب‌ها"، دقیقا نشانگر کاهش پذیرش اجتماعی قانون حجاب است. وقتی پای قوه‌ی قهریه و قضایی و تنبیه و مجازات به نحو آشکار و گسترده به موضوع حجاب باز شد، آن‌گاه حجاب، چهره‌ای اجباری پیدا کرد.

علل گسست میان تصویب و اجرای قانون از سوی مردم چیست؟ مشکل جامعه با قانون حجاب از کجا ناشی می‌شود؟

در چه اوضاع و احوالی، شهروندان با قانون مصوب، مانند قانون حجاب، مشکل پیدا می‌کنند و چرا در برابر اجرای قانون مقاومت می‌کنند؟:
بدون آنکه به صورت‌بندی علل مقاومت اجتماعی در برابر قانون بپردازم، صرفا به بیان برخی از این علل بسنده می‌کنم.

🔻 قانون باید واجد شرایط زیر باشد تا مورد پذیرش اجتماعی قرار گیرد:

❗️۱. جامعه باید قانون‌گزار را در ورود به مسئله و تعیین مقررات و تصویب قانون، صاحب حق تلقی کنند. به عنوان مثال، اگر نگرش اجتماعی این باشد که حکومت، حق دخالت و تعیین حکم در امور شخصی شهروندان، را ندارد، آن‌گاه آن قانون مبنائا با شکست برو می‌شود.
❗️۲. قانون باید سرجمع با شهود اخلاقی جامعه سازگار باشد.
❗️۳. قانون باید با ارزش‌های بنیادین و تاریخی جامعه همسو و هم‌داستان باشد.
❗️۴. قانون نباید با حقوق اساسی آدمیان، تعارض داشته باشد. مثلا با "حق انتخاب سبک زندگی و حق تعیین سرنوشت، که از حقوق پایه‌ای آدمی است.
❗️۵. قانون نباید با درک اجتماعی از عدالت ناسازگار باشد. به عبارتی دیگر، جامعه باید قانون را عادلانه بیابد‌.

قانونی که با وجدان عمومی جامعه و نگرش اجتماعی، سر ستیز و پیکار داشته باشد، قانون موفق و به عبارتی دیگر، قانون محققی نخواهد شد.

ادامه 👇👇👇
حجاب قانونی یا حجاب اجباری مدافعان الزامی بودن
🔵 "حجاب قانونی" یا "حجاب اجباری"؟

مدافعانِ "الزامی بودن حجاب" از این‌که در باب حجاب، از لفظ "اجباری" استفاده می‌شود، ناراحت می‌شوند. چرا؟

کسانی بر این باورند که نباید از مفهوم "حجاب اجباری" استفاده کرد و بلکه باید آن را "حجاب قانونی" تلقی نمود؛ آنان در دفاع از ایده‌شان، چنین استدلال می‌کنند که حجاب، مانند سایر قوانین، مسیر قانون‌گزاری را به‌صورت‌ درست و دموکراتیک طی کرده‌است و بدیهی است که شهروندان یک کشور، باید قانون‌پذیر باشند و آن را رعایت کنند. از نظر ایشان، نباید حجاب را اجباری تلقی کرد، بلکه باید از "حجاب قانونی" سخن گفت. کما این‌که قوانین دیگری نیز داریم که از آنان به‌منزله‌ی امری اجباری یاد نمی‌کنیم. مانند: قانون مالیات، قانون راهنمایی و رانندگی، و سایر مواردی که در کتاب قانون، مندرج است. در نظر ایشان، همان‌گونه که لفظ "اجبار" را برای قانون راهنمایی و رانندگی به کار نمی‌بریم، نباید از آن نیز در مورد حجاب استفاده کنیم.

🔻 استدلالی که بیان شد، دو اشکال اساسی دارد:

❗️اشکال اول:
‌در بن و بنیادِ "قانونی بودن"، اجباری بودن نهفته است. به‌تعبیری دیگر، قانون، اجباری است. قانون با سفارش، التماس، پند و اندرز، نصیحت و خواهش و تمنا، از آن‌رو متفاوت است که افراد، جبراََ باید به آن تن بدهند؛ که اگر چنین نکنند، مشمول مجازات و جریمه می‌شوند. قانون، پشتوانه‌ی قدرت را به همراه دارد. به‌نحوی که اگر شخصی، تن به اجرای قانون ندهد، با نیروهایی مانند پلیس، دستگاه قضایی و... روبه‌رو می‌شود. قانون حجاب هم مشمول اجبار می‌شود، زیرا همان‌گونه که مشاهده می‌کنیم، عملا پای پلیس و دادگاه و مجازات در میان است.
هر قانونی، اجباری است؛ حجاب، قانونی است؛
پس حجاب، اجباری است.
اما چرا افراد بسیاری به‌نحو خاص، از لفظ اجباری بودن در مورد حجاب، استفاده می‌کنند، ولی در سایر موارد قانونی، این مفهوم را به کار نمی‌برند؟
پاسخ به این پرسش در ادامه خواهد آمد.

❗️اشکال دوم:
قائلان به استفاده‌کنندگانِ مفهومِ "حجاب قانونی" به‌جای "حجاب اجباری"، بر آن هستند که اگر لفظ قانونی بودن را به‌جای اجباری بودن در میان آورند، مشکل حل می‌شود. درست مثل این است که در زمان قانون کشف حجاب در ۱۳۱۴، حکومت وقت، با معترضین، همین‌گونه احتجاج می‌کرد که "کشف حجاب" یک قانون است، پس شما نیز به عنوان شهروند، باید از آن اطاعت کنید. آیا این سخن، از نظر ایشان پذیرفتنی است؟

همه‌ی قوانین، اجباری‌اند، در این میان اما چرا سویه‌ی اجباری بودن حجاب مسئله شده است؟ زیرا قانون، قانون بودنش را دست کم از دو عنصر تامین می‌کند:
اولا، در یک مسیر مشخص بروکراتیک (پارلمان)، و با شیوه‌ای دموکراتیک به تصویب رسیده باشد.
ثانیا، مورد پذیرش اجتماعی قرار گیرد و شهود اجتماعی آن را مشروع تلقی کند.
وقتی قانون، مشروعیت اجتماعی داشته‌ باشد، (گرچه قانون مشروع، هم‌چنان اجباری است اما) شهروندان احساس اجبار و زور نمی‌کنند و به‌نحو بدیهی و طبیعی از آن متابعت می‌کنند.
اما قانون حجاب، از آن‌رو که با شهود اجتماعی در تعارض است، سویه‌ی جبری بودنش برملا می‌شود و مورد توجه و تاکید جامعه قرار می‌گیرد.

متناسب با آن‌چه گفته شد، گویا ما با دو گونه "جبر" روبرو هستیم:
"جبر"ی که آن را می‌پذیریم و کم و بیش نسبت به آن رضایت داریم.
"جبر"ی که آن را نمی‌پذیریم و از آن رضایت نداریم.

تنش اجتماعی که اکنون در جامعه مشاهده می‌کنیم، از قانونی بودن یا نبودن "حجاب" برنمی‌خیزد، بلکه از کاهش معنادار مشروعیت اجتماعی قانون حجاب است که شعله‌ی نزاع‌ را برافروخته است. چالش اجتماعی بر سر قانون حجاب است و نه خودِ حجاب. کما این‌که برخی از مخالفانِ اجباری شدن حجاب، باور به حجاب ففهی دارند و خود نیز محجبه‌اند.

پرسش از این‌که چرا تعداد قابل توجهی از شهروندان (و بلکه اغلب آن‌ها)، با قانون حجاب به چالش و ستیز رسیده‌اند، نیز موضوع درخور توجهی است.

✔️ در پست بعدی به این پرسش می‌پردازم که چرا و در چه اوضاع و احوال اجتماعی، میان شهروندان و قانون، شکاف ایجاد می‌شود، و چالش شهروند با قانون، از کجا شروع می‌شود؟ و چرا به جای "حجاب قانونی" از لفظ "حجاب اجباری"، سخن می‌گویند؟


✍️ علی زمانیان......۱۴۰۱/۰۵/۰۲

@kherade_montaghed
از دست گیری تا دستگیری یکی از وظایف
🔴 از "دست‌گیری" تا "دستگیری"



یکی از وظایف اصلی دولت‌ها، ایجاد رفاه و توسعه، حل مشکلات مردم، و "دست‌گیری" از ملتی است که به نام آنان حکم‌رانی می‌کنند و بر اساس قوانین نوشته و نانوشته، مسئولیت کاهش درد و رنج جامعه را برعهده گرفته‌‌اند. کارآمدی و سودمندی دولت، ستون اصلی ثبات، بهبود و توسعه‌ی کشور است.
نتیجه و محصول نظام کارآمد، خلق و پشتیبانی وضعیتی است که در آن، ساکنان یک سرزمین، زندگی رضایت‌مندانه و تسهیل‌شده‌ای را از سر می‌گذرانند. حاصل کارآمدی یک نظام سیاسی، شهروندانی توانا برای مواجه‌ی جدی با مسائل زندگی و رشد انسان‌های قدرت‌مندی است که برپای خود ایستاده و مستقل، می‌توانند امور را سامان بخشند و زندگی خوب و خوش و سعادتمندی را رقم بزنند. وقتی کارآمدی نظام سیاسی بالا باشد، کیفیت زندگی افزایش می‌یابد، آن‌گاه، شهروندان، شادکام‌ترند و توسعه و ثبات عادلانه‌ای برقرار می‌شود.

نظام حکم‌رانی ناکافی، بی‌کفایتی و ضعف در مدیریت سیاسی و اقتصادی، به فقر و ناتوانی مردمانی منجر می‌شود که چشم به حکمرانان دوخته‌اند تا با مدیریت علمی، کارآمد و عقلانی، مسیر توسعه و رفاه و امنیت پایدار را هموار نمایند.
اما از آن‌جا که نظام‌های ضعیف قادر نیستند به انتظارات شهروندان پاسخ مناسب دهند، در نتیجه، کیفیت زندگی ساکنان کاهش می‌یابد و متقابلا رنج از پی رنج افزایش می‌یابد و در نهایت، زندگی از ریل خود خارج شده و اندوه و ناامیدی گسترش می‌یابد. نتیجه‌ی چنین ناکارآمدی و بن‌بست در سیاست‌ها و ابتر ماندن تصميمات، نارضایتی از وضع موجود خواهد بود.

وقتی نظام سیاسی، آن‌چنان که باید، از مردمانش دست‌گیری نمی‌کند، دغدغه‌ها و نگرانی‌ها، اضطرابات و هراس‌ها بر روی هم تل‌انبار شده و زندگی زیر بار شرایطی بحرانی شکسته می‌شود. در این هنگام است که روشنفکران، مدافعان حقوق انسان‌ها و آنان که به درد و رنج شهروندان توجه می‌کنند، زبان به نقدِ نظام حکمرانی می‌گشایند. عملکرد حکومت را بر ترازوی سنجش منتقدانه می‌نشانند. و به‌منظور یافتن چاره و علاجی، پیشنهادهایی می‌دهند. آنان خواهان اصلاح روندها و تصمیمات هستند.

حاکمان در قدرت، اما به جای آن‌که نظرگاه خیرخواهانه‌ی منتقدان را بشنوند، سعی در خاموش کردن‌شان می‌کنند‌. به‌جای آن‌که از ملت "دست‌گیری" کنند، منتقدان را به انواع بهانه‌ها "دستگیر" می‌کند.
.
"تاج‌زاده"، نمونه‌ی اخیر است. او که خیرخواهانه، صمیمانه، محترمانه و البته از سر درد، زبان به نقد گشوده بود، از چه رو دستگیر شده است؟ آیا غیر از این است که راه را از چاه، به حاکمان می‌نمایاند؟

✔️ تاریخ سیاسی نشان داده است، نظام‌هایی که در حمایت و پشتیبانی از مردم و به اصطلاح، "دست‌گیری" از شهروندان خویش ناتوان بوده‌اند، لاجرم رو به "دستگیری" همان شهروندان کرده‌اند.

✍️ علی زمانیان..... ۱۴۰۱/۰۴/۱۹
@kherade_montaghed
خار آرمان گرایی حاکمان بر تن نحیف زندگی
🔵 خار "آرمان‌گراییِ"حاکمان بر تن نحیف زندگی مردمان

در اسارت کلان روایت‌ها

با ایده‌های بزرگ می‌خواهند جهان را تغییر دهند، ستمِ کافرانه را محو نمایند و تو گویی برای جهانیان برنامه دارند. دیوارِ آرمان‌های بزرگ و رؤیاپردازانه‌‌شان را ، هر روز بالاتر می‌برند. آنان در جام آینده، عکسی از رخ محبوب خود را که همان جهانی عاری از کفر است، می‌بینند.

کلان روایتی است که به کمتر از پاک‌سازی همه‌ی جهان رضایت نمی‌دهد. می‌خواهند قبله‌ی اول مسلمانان را از چنگ یهود بیرون بیاورند. فلسطینیان را به وطن‌شان بازگردانند. استکبار و نظام سرمایه‌داری را در هم بشکنند و همه‌ی اسیرانش را آزاد کنند. در پی امت سازی هستند و مستضعفان یمن و سوریه و آن سو و این سوی کره‌ی خاکی را نمایندگی می‌کنند.


ما شهروندان با این ایده‌پردازی و ایده‌پردازان دو مشکل داریم:

❗️ 1. هنگامی که به گفتار و ایده‌ها و ادعاها نظر می‌افکنیم و با عملکرد و رفتارشان مقایسه می‌کنیم، به تعارض می‌رسیم. تعارضی میان ادعا و رفتار. تعارضی عمیق و جانکاه که روح را می‌خراشد. درمی‌مانیم آن آرمان‌ها را با این عملکردها چگونه جمع کنیم. وقتی ناخودآگاه به مقایسه کشیده می‌شویم، می‌بینیم این‌ها با هم نمی‌خوانند. چگونه می‌توان آن مدینه‌ی فاضله را ادعا کرد و این همه مفاسد و عملکرد متناقض داشت؟ اگر قرار است به آن آرمان‌ "شهرِخدا" جامه‌ی عمل بپوشانند، آن گاه این شیوه از حکمرانی و این حجم از رفتارهای ناموجه را چگونه موجه می‌کنند؟

❗️ 2. مشکل دوم این است که چنین آرمان‌ها و ایده‌ها و این نحوه از حکمرانی، ما را با چالش‌های پی‌درپی و فرساینده و طولانی مواجه کرده است. تنش‌ها و هراس‌ها و افت و خیزهایی که چون موج می‌آید و از سرِ ما می‌گذرد و ما در هر موج فرسوده‌تر و شکسته‌تر می‌شویم. حاکمان، رویاپردازی می‌کنند و ما ملت باید هزینه‌ی آرمان‌ها و رویاهایشان را بپردازیم. این ایده‌ها حتی اگر هم در نفس خودشان خوب و مطلوب باشند، اما مشکل‌شان این است که زندگی چند نسل ما مردمان این سرزمین را می‌سوزاند. و در نهایت نیز به سرزمین سوخته و کویر رنج می‌رسد.

این چنین شده است که گسستی عمیق میان آن چه حاکمان می‌طلبند و آن چه امروزه مردم می‌خواهند پدید آمده است. حاکمیت می‌خواهد عظمت تاریخی تمدن این سرزمین را احیا کند. حاکمیتی پرشکوه و افتخارآمیز که چشم و دلِ همگان را برباید. اما هر روزه انبوهی از مفاسد همچون موریانه از درون، تهی و سست‌اش می‌کند. مردم از خودشان می‌پرسند در این وانفسای آشوبناک و ناپایدار و در میان قایق سرگردان سیاست، چگونه می‌توانند زندگی کنند و چگونه می‌توانند زنده بماند؟ آن زندگی که رنجِ اکنون و هراس از آینده، جان‌شان را نخراشد و آن گونه که این همه فراز و نشیب و بار سنگین، دوش آن‌ها را در هم نشکند و زخمی نکند.

ما زاده شدیم، نه برای روایت‌های بزرگ، بلکه برای آن که هر یک از ما به شخصه، زندگی را روایت کنیم. ما زاده شدیم که هستی را تجربه کنیم و نه این که سوخت لکوموتیو تاریخ برای پیشبرد اهدافش شویم. آرمان‌های انسان‌گرایانه اگر زیبا هستند، برای آن است که در خدمت انسان باشد و نه انسان در خدمت آن‌. ما نه به دروازه‌ی تمدن هخامنشی رسیدیم و نه پا به دروازه‌ی تمدن اسلامی خواهیم گذاشت. فقط می‌خواهیم کمی زندگی کنیم. و فکر نمی‌کنم این خواسته ی نامعقولی و سنگینی باشد.

ارابه‌ی آرمان‌های بزرگ، از روی زندگی ما عبور می‌کند و ارابه‌رانان، چشم‌هایشان را به بلندای افق دوخته‌اند و صدای شکستن استخوان‌های زندگی را نمی‌شنوند. ما از یک سو شاهد تعارض گفتار و رفتارشان هستیم و از سوی دیگر، باید نتایج دردناک چنین مدعیات را تحمل نماییم.

در بن و بنیاد آرمان‌های بزرگ و کلان روایت‌هایی که می‌خواهند جهان را یک‌سره تغییر دهند، هوس خدایی کردن نهفته است. برای برون رفت از بن بست دردناک کنونی، راهی نیست جز این که حاکمان، از موضع خدایی فرود آیند و به مسئله‌های "این‌جا و اکنون" ساکنان همین سرزمین بپردازند. جهان را به خدا واگذار کنند و به درمان دردهای مردمان مشغول شوند.

✔️ عبدالمطلب، که مسئولیت کعبه را بر عهده داشت، در هنگام هجوم ابرهه، دفاع از خانه‌ی خدا را رها کرد و گفت: من صاحب شترهای خویشم، خدا خودش از خانه‌اش دفاع خواهد کرد..
مسیر رهایی ما از همین جمله‌ی عبدالمطلب می‌گذرد: خانه‌ی خدا را (جهان را) رها باید کرد و به سرزمین خویش باید پرداخت.
(باز نشر با اندکی تغییر)

✍️ علی زمانیان..... ۱۴۰۱/۰۳/۲۵
@kherade_montaghed
مسیر تاریک آموزش و پرورش ایدئولوژی بنیان ۱
🔵 مسیر تاریک آموزش و پرورشِ "ایدئولوژی‌بنیان"،

۱. این روزها، پایان سال تحصیلی دانش‌آموزان است. زمان خوشه‌چینی و برداشت محصولی که طی یک سال به دست آمده است. عقلانیت حکم می‌کند باغبان، به تامل بنشیند، مشاهده کند و سرمایه‌ها، هزینه‌ها و عمر یک‌ساله‌ی میلیون‌ها دانش‌آموز را محاسبه نماید. که چه کاشته است و چه چیزی را برداشت می‌کند. و در نهایت به داوری بنشیند که آیا از محصول به دست آمده راضی است یا خیر. سال‌های سپری شده‌ی جوانانی را که سرمایه اصلی و بنیادین جامعه است، در برابر آورده‌های نهایی بنشاند و از خود بپرسد:

دانش‌اموزان، با صرف دوازده سال از بهار زندگی‌شان، با هزینه‌های گزاف به چه توانایی‌هایی رسیده‌اند؟

آیا توانایی تفکر و اندیشیدن به مسئله‌های‌شان را کسب کرده‌اند؟
آیا مهارت‌‌های لازم برای مدیریت زندگی‌شان را به دست آورده‌اند؟
آیا مدرسه کمک کرده است که مسیر زندگی اجتماعی‌شان را بیابند؟
آیا توانایی اجتماعی و اخلاقی را برای یک زندگی فعال و موثر و مفید در خود پرورش داده‌اند؟
آیا استعدادهای درونی‌شان را بارور کرده‌اند؟
آیا همکاری با دیگران، همدلی، هم‌دردی، مداراجویی و شفقت‌ورزی را آموخته‌اند؟
آیا مولفه‌های زندگی در جهان مدرن را به دست آورده‌اند و با مفاهیم و پیچیدگی‌های زیست عقلانی، مدنی و اخلاقی، آشنا شده‌اند؟
آیا انسان‌هایی شکوفا، پربار و شاد و خرسند شده‌اند؟

و در یک کلام، برای آن‌چه اکنون هستند، آیا می‌ارزید دوازده سالِ بهترین سال‌های عمر خود را بدهند تا آن شوند که اکنون هستند؟
توانایی‌ها، امکان‌ها، ظرفیت‌ها و مهارت‌های آنان چیست؟

۲. آن‌چه مطرح شد، انتظاراتی است که از یک آموزش و پرورش مورد نظر است. اما برای رسیدن به این انتظارات، چه بسیار تغییر و تحول و اصلاح لازم است.
ساختار آموزش و پرورش، کتب درسی، فضای حاکم بر جریان آموزش و مدارس و شیوه‌های تدریس، نیازمند تحول بنیادین است. امروزه آموزش و پروش در کشورمان، در تربیت و رشد کودکان این دیار بشدت ناتوان و ناکارآمد است. زیرا بر پایه‌های ایدئولوژی بنیان نهاده شده است. کتب درسی، مملو از مواد آموزشی است که ارتباط چندانی با نیازهای زمانه ندارد. و حجم این دروس چنان افزون است که حتی سبب گریز دانش‌آموزان از این معارف شده است. آموزش و پرورش، عملا تربیت شهروند عقلانی، قانون‌گرا، مدنی، اخلاقی و آشنا به حقوق شهروندی را فراموش کرده است. چنان است که عموم فارغ‌التحصیلان حتی از خواندن یک متن ساده‌ی کلاسیک ناتوانند. توانایی معرفتی و تفکر و بینش فرهنگی‌شان قابل ملاحظه نیست.
آموزش و پرورش، به مکانی برای بیهودگی و بطالت و از دست رفتن استعدادهای جوانان تبدیل شده است. با احتساب حدود پانزده میلیون دانش آموز، سالانه پانزده میلیون سال سرمایه‌ی تجدیدناپذیر کشور، دود می‌شود و به هوا می‌رود.

۳. برای برون رفت از وضعیت اسف‌بار کنونی، باید که آموزش و پرورشِ "ایدئولوژی بنیان" را به آموزش و پرورش "دانش بنیان" تغییر داد. ساختار رسمی آموزش و پرورش، برای چنین وظیفه‌ای ساخته نشده است.

روزگاری باید از آموزش و پرورش، "سیاست‌زدایی‌" کرد. مدرسه، پادگان و محل تربیت سرباز برای نظام سیاسی نیست. مدرسه، آموزشگاه تربیت شهروندانی با مهارت معرفتی و عملی برای ساختن زندگی شکوفا و جامعه‌ای توسعه یافته است. خلق انسان‌های مدنی که مسیر تفاهم و گفتگو و رعایت حقوق دیگران را می‌دانند. و هم‌چنین انسان‌های خردمند و استدلال‌گرا که در افق گشوده‌ای بزیند و در آن‌ها، شوق دانستن شکل گرفته باشد.

برای جلوگیری از سقوط و بلکه اوج گرفتن آموزش و پرورش و رشد و شکوفایی آن، باید که از بارهای اضافی خلاصی یابد. هم‌چون سرنشینان بالنی که بارهای سنگین خود را از سبد بیرون می‌ر‌یزند تا سبک‌بال‌تر پرواز کنند و از سقوط بالن جلوگیری نمایند. مواد درسی زائد و انتظارات گزاف و بی‌ارتباط با فرایند تعلیم و تربیت، همان بارهایی است که آموزش و پرورش را چنین ناکارآمد کرده است.


✍️ علی زمانیان.........۱۴۰۱/۰۳/۲۲
@kherade_montaghed
از پا افتادن یک ملت زیستن در سایه
🟤 "از پا افتادن" یک ملت

"زیستن در سایه‌ی تلخی و هراس"

در خبرها می‌خوانیم:
شورای حکام انرژی اتمی علیه ایران قطعنامه صادر کرده‌اند
ساختمان بلند‌مرتبه‌ای در آبادان فرو می‌ریزد و تعدادی از هم‌وطنان، جان‌شان را از دست می‌دهند و کشور را عزادار می‌کنند.
وزارت نیرو اعلام می‌کند امسال قطعی برق در راه است
امسال به علت خشکسالی، آب جیره‌بندی خواهد شد. آب حتی برای آشامیدن با مشکل روبرو است.
قطاری دچار سانحه شده و تعدادی دیگر جان شان را از دست می‌دهند.
آسمان شهر مملو از گرد و غبار است. و در خبرها می‌خوانیم که گرد و غبارهای دیگر در راه است.
ارزش پول کشور رو به کاهش است و قدرت خرید مردم تنزل می‌یابد.
"برجام" به سرانجامی ناامید کننده رسیده و فرجامش شوم خواهد بود
و هر روز که از خواب برمی‌خیزیم، اجناس گران و گران‌تر شده‌اند
و خبر فسادها و ناهنجاری‌ها
و باز هم خبرهای سیاه، تاریک، و خبرهایی از جنس هراس و اضطراب

چنین خبرهای نومید‌کننده، افق زندگی همگان را تیره و تیره‌تر کرده‌است. چند دهه است که با چنین وضعیت اسف‌باری مواجه هستیم. حاکمان آیا هیچ از خود پرسیده‌اند که دردها و رنج‌های سنگین و روزافزون با ملت چه می‌کند؟ تاب روان‌شناختی و تحمل عملی چنین وضعیتی، چگونه ممکن است و چه آثار و تبعاتی دارد؟ و مگر زندگی در شرایط سخت و دشوار، تا چه وقت ممکن است؟
این چنین می‌شود که ملتی از پا می‌افتد، نفس بریده می شود، و شادی، لذت، شکوفایی و امید خود را از دست می‌دهد.
این چنین می‌شود که زندگی، زیر بار روزهای سراسر تلخی و هراس، مدفون می‌گردد.


اصطلاح "از پا افتادن"، عجیب معنای عمیق و در عین حال حزن‌آلودی دارد. این مفهوم، بیش از آن که ناظر به خستگی مفرط به همراه ناتوانی جسمی باشد، معنایی دیگر را به ذهن متبادر می‌کند. به عنوان کاربران زبان فارسی، "از پا افتادن" را در دو حالت و دو وضعیت بکار می‌بریم. گاهی مرادمان، خستگی و ناتوانی بدنی و فرسودگی جسمی است. مانند وقتی که به شرایط رقت‌بار بیمار و یا سالمندی اشاره می‌کنیم که توانایی جسمی خود را برای انجام امور شخصی از دست داده است. بیمار و یا سالمندی که امکان ایستادن، حرکت کردن و فعالیت عمومی روزمره را ندارد. و گاهی از این اصطلاح برای توصیف وضعیت و شرایط کلی زندگی یک شخص استفاده کنیم تا نشان دهیم شخصِ از پا افتاده، در یک بن‌بست فرساینده، افق زندگی‌اش تاریک شده است و توانایی خروج از آن را ندارد.
"از پا افتاده"، حالت شخصی است که چنان می‌دود که به مرز فروپاشی رسیده است. وضعیتی غم‌انگیزی که توان‌اش را از دست داده و دیگر چندان توانی برای ادامه‌ی حیات‌اش باقی نمانده است.

در کنار اصطلاح "از پا افتاده"، اصطلاح "نفس‌بریده" را نیز داریم. و این وقتی است که شخص، در راه رسیدن به خواسته‌ها، آرزوها و برآوردن نیازهایش با تمام قدرت و توان دویده و به مقصود نرسیده است، انرژی‌اش به انتها رسیده و دیگر نای ادامه دادن ندارد. "نفس بریده"، وضعیت دردناک کسی است که برای به دست آوردن کم‌ترین‌های زندگی‌اش، بیشترین هزینه را می‌دهد. می‌دود برای چیزی که باید به اندک تحرکی به دست آورد. انرژی‌اش را برای کسب چیزهایی از دست می‌دهد که با صرف کمترین انرژی باید به دست می‌آورد. "نفس بریده"، چشمانی کم‌فروغ دارد. مقاومت‌اش در برابر سختی‌ها کم می‌شود و برای بیرون رفتن از وضعیتِ دردناک‌اش، اصطلاحا "کم می‌آورد". احساس ناتوانی و درماندگی می‌کند، از این رو عزت‌نفس‌اش خدشه‌دار می‌شود. مشقات روزمره، می‌شکندش و احساس درماندگی‌ می‌کند.

"از پا افتاده" و "نفس بریده" تنها وصف اشخاص نیست، بلکه می‌تواند وصف یک ملت نیز باشد. ملت از پا افتاده و نفس بریده، ملتی از رمق افتاده است. رنجور از بار سنگین زندگی که توانایی لازم را برای حرکت ندارد. وقتی حکومتی بدون توجه به توش و توان جامعه، سیاست‌های خود را پیش می‌برد، وقتی دولتی بدون توجه به توان و تحمل شهروندان‌اش بار‌های سنگینی بر دوش آنان می‌گذارد، در نهایت، ملت، خسته و رنجور از پای در می‌آید. نفس‌اش بریده می‌شود و به توقف وادار می‌گردد. .

✔️ روح یک ملت در وضعیت خستگی مفرط، چون شمعی به خاموشی می‌گراید و چون برگ‌های پاییزی زرد می‌شود و از درخت زندگی بر زمین سرد رنج‌ها سقوط می‌کند. دهه‌ها دوندگی در پای چیزهایی که به دست نمی‌آیند و چشم‌انداز روشنی هم ندارند، آزرده‌اش می‌کند. روان‌شناسان به چنین وضعیتی، با عنوان "فروپاشی روان‌شناختی" و جامعه شناسان آن را اضمحلال و فروپاشی یک ملت می‌دانند.

"چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟" و این پرسشی است که باید بدان بیندیشیم.

✍️ علی زمانیان.........۱۴۰۱/۰۳/۲۰
@kherade_montaghed
بدین صورت انقلاب اکثر تفاوت های اجتماعی اجتناب
بدین صورت، انقلاب، اکثر تفاوت‌های اجتماعیِ اجتناب‌ناپذیر را به "مسئله‌ی بعضا حاد اجتماعی"، تبدیل کرد. تفاوت‌هایی که در میان همه‌ی ساکنان روی زمین به نحو طبیعی وجود دارد و نظام‌های سیاسی تلاش می‌کنند آن‌ها را ترمیم نمایند و یا دست کم از تبدیل شدن‌‌شان به مسئله‌ی اجتماعی و سیاسی جلو‌گیری کنند. اما در این جا بر همین شکاف‌ها و گسست‌ها و تفاوت‌ها سرمایه‌گذاری شد و در دفاع از خود، مورد بهره‌برداری قرار گرفت. در انتها به جایی رسیده‌ایم که هم برای نظام سیاسی و هم برای اغلب ساکنان این مرز و بوم، عضو کدام نحله و قبیله بودن اهمیت بالا و در برخی مواقع تنها معیار سنجش و رابطه شده است.

به صورت کلی دو گونه قبیله‌گرایی را می‌توان از یک‌دیگر تفکیک کرد:

الف) "قبیله‌گرایی سیاسی"
ب) "قبیله‌گرایی اجتماعی"

قبیله‌گرایی سیاسی، حیات سیاسی جامعه را تحت تاثیر قرار داده و نسبت و رابطه‌ی شهروند و نظام سیاسی را تغییر می‌دهد. اما در قبیله‌گرایی اجتماعی، روابط و مناسبت اجتماعی میان شهروندان دچار فرسایش می‌گردد. از میان این دو، به نظر می‌رسد قبیله‌گرایی اجتماعی آثار و تبعات منفی‌تری به دنبال داشته باشد. زیرا "جامعه" را به "اجتماع" و شهروند را به وضعیت پیشامدرن عقب می‌راند. در نتیجه، ساختار اجتماعی از بنیان تخریب گشته و حس پیوند و تعلق به دیگران و احساس هم‌سرنوشتی میان افراد را از آنان می‌ستاند. یکی از نشانه‌های جدی و آشکار فرسایش ساختار اجتماعی و وجود بحران، این است که افراد، پیش از آن که خود را یک "شهروند"(به معنای موسع و دقیق آن)، بیابند، خود را عضو یک گروه و قبیله‌ی خاص احساس می‌کنند.

🔻 " جاشوا گرین"(در کتاب قبیله‌های اخلاقی)، بر این باور است که با رشد قبیله‌گرایی، شش اتفاق رخ می‌دهد.

۱. ترجیح قبیله‌ی خود بر دیگری. (ترجیح "ما" بر "آن‌ها")
۲. اختلاف نظر عمیق در باره‌ی این که جامعه باید چگونه سامان‌دهی شود.
۳. تعهدات اخلاقی متمایز در برابر دیگران. به ویژه از نوع مذهبی آن، رشد می‌کند.
۴. اعضا قبیله‌ها مستعد سوگیری در انصاف می‌شوند.
۵. اعتقادات قبیله‌ای به آسانی دچار سوگیری می‌گردد.
۶. روشی که با استفاده از آن، وقایع اجتماعی را تحلیل می‌کنند، ممکن است باعث شود آسیبی را که به دیگران می‌زنند، دست کم بگیرند.
به نظر می‌رسد بر این فهرست می‌توان افزود. مانند: کاهش حس همدلی، کاهش حس اعتماد تعمیم‌یافته، گسترش فضای سوءتفاهم، جنگ منافع، افزایش خشونت، و برخی دیگر از تبعات دیگر.

✔️ برای خروج از وضعیت نابسامان کنونی، راهی نیست جز این که قبیله‌گرایی را کنار نهیم و به عصر امروزین دولت - ملت بازگردیم. و این البته ابتدای راه ولی شرط لازم است.

✍️ علی زمانیان.........۱۴۰۱/۰۳/۱۴
@kherade_montaghed
سقوط به عصر قبیله گرایی جامعه ی ایران
🔵 سقوط به عصر قبیله‌گرایی

جامعه‌ی ایران، برای شکل‌گیری انقلاب، همه‌ی تفاوت‌های دینی و مذهبی و سایر تفاوت‌ها را نادیده گرفت. همگی (بدون در نظر گرفتن تفاوت در ارزش‌ها، باورها و اعتقادات و ...) در کنار یک‌دیگر دست به انقلاب بردند و نظام مستقر را به زیر کشیدند. در آن زمان دین‌دار و بی‌دین، با حجاب و بی‌حجاب (در معنای مصطلح آن)، زن و مرد، شهری و روستایی، روحانی و غیرروحانی، شیعه و سنی و... مطرح نبود. همگی شهروندانی بودند که در کنار یک‌دیگر مسئولیت اجتماعی ظهور یک انقلاب را بر دوش می‌کشیدند. به سخن دیگر، انسجام و هماهنگی ناشی از کنار نهادن همه‌ی تفاوت‌هایی بود که در جامعه وجود داشت و اجتناب‌ناپذیر هم بود. چنین شد که انقلاب با حضور همگان و با حضور اکثری اهالی کشور رخ داد و فصل جدیدی در سرنوشت این مرز و بوم آغاز گردید.

وقتی انقلاب به سرانجام رسید و نظام جدید مستقر گردید، به سرعت و کاملا به نحو عجیب، تفاوت‌هایی که تا آن زمان نادیده انگاشته می‌شدند، پررنگ گردید و تا جایی که به عنوان معیار و قاعده‌‌ای برای تصمیم‌گیری سیاسی، حقوقی و ساختاری قرار گرفت. در همان ابتدا، موضوع زنان و سپس مذهبی و غیرمذهبی بودن و آن‌گاه با حجاب و بی‌حجاب مطرح گردید. شهروندان متحد، گروه گروه شدند. انشقاق اجتماعی از اختلاف بر سر تفاوت‌ها شروع شد. با طرح تعهد در برابر تخصص، دانشگاه‌ها و بعد سایر دستگاه‌ها، پاکسازی گردید. این فرایند تا جایی پیش رفت که حتی پوشش ظاهری، داشتن ریش و یا آن چه حجاب اسلامی نام‌گذاری شده بود، ضرورتی برای شغل و ارتقا در درجات بالای پست‌ها و مقام‌ها گردید.

دستگاه مدیریت سیاسی در یک عمل تناقض‌آمیز، از یک سو شعار امت اسلامی و وحدت امت را سر می‌داد و از سوی دیگر، شهروندان خود را در فرماسیون‌های متفاوت با برچسب‌هایی مختلف صور‌بندی کرده و نظام تنبیه و پاداش و یا نظام توزیع امتیازات،منافع، و فرصت‌های اجتماعی را مبتنی بر این تقسیم‌بندی طراحی می‌کرد. بعد از این بود که برای مشارکت اجتماعی و بهره‌بردن از امتیازات و فرصت‌ها و سرمایه‌ها، ایرانی بودن، فقط شرط لازم بود و اما شرط کافی محسوب نمی‌شد. دستگاه مدیریت کشور، تصمیم گرفته بود که با مرزگذاری میان شهروندان، برخی‌ها را خودی و دیگران را بیرون از دایره‌ی خودی قرار دهد. تشکیل امت واحده‌ی جهانی، صریحا با انشقاق داخلی در تعارض بود. تعارض در جایی بود که نظام مرزگذاری را درونی کرده و نیروهای خود را با آن معیارها به اردوگاه‌های مختلف تقسیم می‌کرد. و این روند تا جایی پیش رفت که در میان اردوگاه "خودی"‌ها نیز شکاف‌ها و گسست‌های متعددی رخ داد و هر بار نیروهایی از متن به حاشیه پرتاب شدند. در نتیجه، قبیله‌هایی با این نام‌ها شکل گرفت: لیبرال/مذهبی، حزب‌الهی/غیرحزب‌الهی، انقلابی/غیرانقلابی، ولایی/غیرولایی، باحجاب/بدحجاب، ارزشی/غیر ارزشی و از این قرار نمونه‌های دیگر.

چنین شد که "شهروند"، جای خود را به عضو قبیله بودن تنزل داد. از آن پس، مهم این بود که عضو کدام قبیله باشی. زیرا نظام ارزش‌گذاری، توزیع مناصب و فرصت‌ها، اعطای پست و مقام‌های سیاسی، و حتی نظام دادگری و قضاوت، عموما (و نه مطلقا)، به قبیله‌ی افراد نگاه می‌کرد. این شیوه از فرماسیون سیاسی در بدنه‌ی اجتماع و گروه‌های اجتماعی تسری پیدا کرد و بتدریج، ساکنان جامعه نیز با تاسیس اردوگاه‌ها و کولونی‌ها متعدد، به همان کاری مشغول شدند که نظام مدیریت کشور پرداخته بود. وقتی یک روحانی عادی و غیرسیاسی نمی‌تواند به آسانی و با برخورداری از امنیت در سطح شهر تردد کند، این، یعنی حالا که از قبیله‌ی روحانیت هستی، پس عضو قبیله‌ی ما نیستی و از این رو مستحق هر گونه رفتار خشن و ناشایست هم می‌شوی. کما این که بانویی که تصمیم می‌گیرد حجاب از سر بردارد، گروه دیگری از جامعه، او را از قبیله‌ی خود نمی‌دانند و با او رفتاری ناشایست و گاه خشونت‌بار انجام می‌دهند.

هر گروه و قبیله، قبیله‌ی دیگر را عامل و مسبب بدبختی و سیه روزی خود معرفی می‌کند. با احیا قبیله‌گرایی، نفرت و کم‌حوصلگی در روابط و مناسبات اجتماعی رواج یافت. تنفر، لبه‌های شکاف‌های اجتماعی را تیز‌تر می‌کند. کاهش همکاری، انسجام، و از سوی دیگر، رشد بی تفاوتی نسبت به سرنوشت کشور و کاهش تعلق سرزمینی، افزایش خشونت‌های اجتماعی و رشد بالای ناهنجاری‌ها و به ویژه فساد مالی، نشانه‌های روشن روح قبیله‌گرایی است.

ادامه 👇👇
همه ی معلمان ما ۱ معلمان فقط آن
🔵 همه‌ی معلمان ما

۱. معلمان، فقط آن‌هایی نیستند که با گچ، پای تخته سیاه ایستاده، مشغول تدریس‌اند. گرچه اینان، شریف و کارشان پر زحمت است. اما آدمیان اگر، عطش و شوق دانستن داشته باشند، آن که می‌آموزاند، چه انسان‌ها و چه حتی همه‌ی موجودات دیگر نیز می‌توانند او را تعلیم دهند. اگر شوق آموختن باشد، از در و دیوار این عالم، درس می‌بارد. عطش علم، شوق دانایی و جان تشنه‌ی معرفت اگر باشد، معلمان بسیارند که با آدمی سخن بگویند و بیاموزندش. او اگر بخواهد بیاموزد، حتی یک مورچه هم می‌تواند درسی بزرگ به او بدهد. آن‌گونه که تیمورلنگ را آموخت.
در تاریخ می خوانیم:
«تیمور لنگ پس از نبردی بزرگ سرگردان صحراها بود، برای فرار از دست دشمن به خرابه‌ای پناه برد. او هنگام استراحت در کنج دیواری خراب، مورچه‌ای را دید که با دانه‌ای گندم در دهان قصد داشت از دیوار بالا برود. اما وزن دانه گندم بیش از مورچه بود و هر بار دانه از دهان او می‌افتاد. مورچه اما هر بار پایین می‌آمد، دانه را برمی‌داشت و از نو تلاش می‌کرد. این اتفاق ده‌ها بار تکرار شد و مورچه عاقبت موفق شد دانه گندم را به لانه ببرد. در این حال سردار شکست‌خورده پس از مشاهده عزم خلل‌ناپذیر مورچه با خود گفت: «تو کمتر از مورچه نیستی»! برای همین تا به مقصود نرسید از کوشش دست برنداشت و شش سال تمام به زد و خورد با رقیبان مشغول بود و آنقدر کشمکش کرد تا این که توانست همه آنها را منکوب کرده و خاک ماوراءالنهر را تحت سیطره خود درآورد…»

این که این داستان، واقعیت تاریخی دارد یا نه، چندان مهم نیست. بلکه قصه‌ای است که به همگان یادآوری می‌کند: تو اگر خواهان دانستن باشی، از یک مورچه هم می‌توانی بیاموزی.

به تعبیر مولانا:

هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود
هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آب از بالا و پست

"طبیعت"، "تاریخ" و "تجربه"، سه معلم بزرگ آدمی است. هر سه‌ی این معلمان، تدریس‌شان را نه با تکیه بر گزاره‌های زبانی که به نحو دیگری عرضه می‌کنند. اما ما با این معلمان چه می‌کنیم؟ "طبیعت" را پایمال و غارت می‌کنیم. از معدن "تاریخ"، جز نفرت و دشمنی و یا افتخار و تفاخر چیزی استخراج نمی‌کنیم و در نهایت، به همه‌ی تجربه‌های بشری و حتی تجربه‌های خود، بی‌اعتنایی می‌ورزیم.

2. معلم، بسیار است، کو دانش‌آموز؟
امروزه معلمان نکته‌ی مولانا را بهتر از دیگران می‌یابند که آن‌چه کلاس درس و فرایند تعلیم و تعلم را به رخوت کشانده است، فقدان شوق دانستن و کم‌رنگ شدن فرایند دانش‌آموزی و نبودن تشنگی است. آنان هستند که بیش و پیش از دیگران با ذهنیت‌های علم‌گریز اغلب حاضران در کلاس درس مواجه می‌شوند. دل‌های سردِِ گریزان از دانش و آموختن، کام معرفت‌شان را تلخ می‌کند و کاری از دست‌شان برنمی‌آید.
کمتر به این پرسش اندیشیده‌ایم که چرا شوق دانستن و علاقه به آموختن به نحو نگران کننده‌ای پایین است. و علت و یا علل آن کدام است؟
عموما علت فرایند بسیار نابهنجار کنونی را سازمان رسمی تعلیم و تعلم، (مدارس و دانشگاه‌ها و ساختارهای مربوطه)، می شناسند. البته بخش بزرگی از مسئولیت بر عهده‌ی ساختارهای رسمی و نهادهای دولتی است، اما آیا به نقش نهاد خانواده در عقیم شدن ذهنیت کودکان توجه کرده‌ایم؟

معلمان، چگونه می‌توانند تنور آموزش را گرم کنند، در حالی‌که مشتری آنان چیزی از آنان نمی‌خواهند؟ چگونه می‌تواند با ذهن‌های سترون و عقیم ارتباط برقرار کنند که از نه تنها شوق دانستن ندارند که از آموختن می‌گریزند؟ این‌جا است که نقش خانواده‌ها پررنگ می‌شود. آیا خانواده‌ها فرزندان را مشتاق علم‌آموزی و با روحیه‌ای لبریز از شوق دانایی، روانه‌ی کلاس درس می‌کنند؟ آیا زمین ذهن آنان، آماده‌ی بذرپاشی علم و معرفت است؟ دانش‌آموزان چه نگرشی نسبت به دانش و دانایی دارند و این نگرش را از کجا و توسط چه کسانی به دست آورده‌اند؟


✔️ وقتی خانواده‌‌ها چون آتش‌کده‌ای خاموش و سرد هستند و مشعل هیچ کتابی در آن‌ها روشن نیست، وقتی فرزندان، هیچ‌گاه والدین خود را مشغول مطالعه ندیده‌اند و هنگامی‌که فرزندان، در جریان هیچ گفت‌وگوی خانوادگی در باب دانش و علم نبوده‌اند و در نهایت، وقتی علم، دانش و معرفت در خانواده‌ها محترم نبوده است، چرا باید انتظار داشته باشیم، دانش‌آموزان (به مثابه‌ی محصولات چنین باغ‌های سترونی)، درونی گشوده به معرفت و شوقی سوزان به علم داشته باشند؟ گاه وضعیت از این هم نگران‌کننده‌تر می‌شود، و آن وقتی است که خانواده‌ها روحیه‌ی پرسش‌گری کودکان را سرکوب و میل به دانستن‌شان را نابود می‌کنند.

به مقاومت دانش‌آموزان و دانش‌جویان در برابر آموختن، بیندیشیم. و به این پرسش که چرا دانش و علم، در این سرزمین، عملا بی‌مقدار شده است؟


✍️ علی زمانیان.........۱۴۰۱/۰۲/۱۲
@kherade_montaghed

3649838

Каналов

204424659

Сообщений